www.farhadgooran.com

 

روزگاری نه چندان دور ، سر بی سامان را گرفتم و 666 کیلومتر این طرف تر رسیدم به تهران : همین تهران که زمین اش تا  متری 5 میلیون تومان هم بالا رفته و این 10000000نفر می دانند که روی گسل های 8 ریشتری یکدیگر را می بوسند ، سر هم کلاه می گذارند ، شلیک می کنند به مغز یکدیگر، همخوابه می شوند و به شعف می رسند ، رای می دهند به جناب شهردار و  گاز کربنیک استنشاق می کنند ، بورخس می خوانند و اینک آخر الزمان می بینند در سینما عصر جدید ، 4 میلیارد دلار صادرات می کنند و 40 میلیارد دلار واردات ، عاشق می شوند و خودشان را از برج میلاد می اندازند پایین ، دانشجوی سیاسی می شوند و می روند گوشه اوین ، مرگ بر ... می گویند و درود بر ... ، روزی دو پاکت سیگار می کشند و نفرین می فرستند به زمین و زمان. و ... شما بگویید  چه کارهای دیگر که نمی کنند ؟

 

همین تهران خوب و بد رامی گویم . به یاد آر ازعموهایت سخن می گویم .

خب! تقریبا می شود گفت که همه عمر تا به این همین جا خانه به دوش بوده ام و تقریبا لاابالی . خودم را جزو نسلی می دانم که اگر خون به خونش کنی و هزار تا میشل فوکو و ژاک دریدا بارش ، باز به چیزی که هنوز نمی دانم چیست، دلبستگی شدید دارد .

واصلا شاید شدیدترش می کنند این نام های لعنتی .

 

این جا که پرشین بلاگ می نامندش برای من یکی ، تجربه ای سراسر لذت بخش و یگانه بود . نوعی از اجاره نشینی است اینجا، که بر محورکلمه می چرخد و درود به  موسسان و نويسندگانش  .

 

از امروز می روم جایی دیگر ، این جا .

اگر به دونادون لینک داده اید تغییرش بدهیدلطفا .

 

       Milenko Prvacki :: Singapore Artist :: Postmodern Painter, Monumental Painting, Mosaic, Sculpture, Mural, Integrated Art, Interior Design

 

 

فرهاد پیربال و حاشیه های نوشتن

farhad pirbal  and  margins of writing                                      

لامارتین .این نام یک مجموعه قصه است به قلم فرهاد پیر بال ، نویسنده ی کرد که به چند زبان زنده از جمله زبان  کردی می نویسد . تا وقتی با نوشته های او آشنا نشده بودم درک دقیقی از ادبیات کردی نداشتم . خودم کرد هستم و ماجرا همین جاست ! کمابیش متون کهن کردی را خوانده ام  تا جایی که توانسته ام شعر و قصه ی معاصر کرد ها را هم دنبال کرده ام  اما رسیدن به فرهاد پیربال ، و نوشتار متفاوت او در این اقلیت زبانی ، برایم اگر نه یک حادثه که نوعی مکاشفه بود . چندی پیش دوست  مترجمم ؛ مه ریوان هه له بچه یی  ،   قصه ای بلند از پیربال ترجمه کرده بود که به طرزی عجیب از دو جهت شروع می شد و ادامه می یافت . در واقع با یک توازی ساختاری پیش نمی رفت بلکه متنی چنان سرگشته و در عین حال  بدیع بود که خواننده را به هزار توی خود می کشید . متنی که مدام به خود ارجاع می داد و روایت هایی چند سویه می آفرید . حالا هم  همین دوست ،  ترجمه ی لامارتین را پیش رویم گذاشته که نشر ویستار منتشرش کرده است .  نخستین قصه ی این مجموعه { حاشیه های اروپا }  را دقایقی قبل خواندم و به سرم زد که درباره اش بنویسم . این بار هم غافلگیر شدم . از ساختمندی زبانی ، روایی کار خوشم آمد . از بیانگری وانموده وارش هم همین طور . کردو ، پناهنده ای که در دانمارک زندگی می کند به تنهایی ای کی یرکگارد  گونه رسیده ، دوستان هموطن اش  همه  در آپارتمان هایی که خاص   پناهندگان است  با پیرزن های پنجاه ، شصت ساله زندگی می کنند و طنز ماجرا همین جاست . یک روز صبح ، پست چی روزنامه ای به اتاقش می اندازد . عکس دختری زیبا با موهای بلوند و چشمان آبی ، مهم ترین بخش  آن است . زیر عکس هم نوشته شده :" اهل شهر سکاگن ، جزیره ی ژیلاند ، محله ی توسغوب ، خیابان بروندبی ، پلاک شماره ی 7 . دوست دارد با مردی شرقی  و خون گرم آشنا شود . اما به دو شرط : شرط اول اینکه پناهنده باشد و مجوز پلیس را برای اقامت داشته باشد ضمنا زبان دانمارکی یا انگلیسی را خوب حرف بزند . شرط دوم اینکه ، به ادبیات و نقاشی و مطالعه علاقه نشان دهد و مردی رمانتیک و عاطفی باشد " .

 

خب ! کردو بلافاصله در می یابد که همه ی مشخصات این نامزد شرقی را دارد . بلیت دوسره می گیرد و روانه ی  سکاگن می شود . در قطار با پیرزنی آشنا می شود که در حال نقاشی است . گفت و گوی این دو که با تکنیک" زیر نوشت " { پیربال به طرزی معما گونه بخشی از روایت را به زیر صفحه منتقل می کند تا بر شدت آن بیفزاید } اجرا می شود،  تکان دهنده است . هر دو از تنهایی پست مدرن خودشان حرف می زنند و آن را در نسبت با متون فلسفی کی یر کگارد به آشکارگی می رسانند .  پیرزن می گوید : من دلم برای همسر قدیمی خودم  و نوجوانی و جوانی ام تنگ شده اروپا هم دلش برای قرون شانزده ، هفده ، هجده و نوزده ی خودش تنگ شده " .

 

این نوع گفت و گو نویسی که عمدتا معنا محور و فرافکنانه است ، در لایه ای از طنز قرار می گیرد که نهایتی بر آن متصور نیست . نویسنده عمدا و قصدا فضایی مبتنی به توهم و طنز می آفریند تا  قصویت قصه را به رخ بکشد .

 

پیشاپیش می دانستم که پیرزن همان دختر چشم آبی و زیباست که کردو را به خانه اش در سکاگن می رساند و همه ی نشانه ها در این فرایند  استعاری غرق می شود اما قصه را تا آخر خواندم و پیشنهادم این است که شما هم بخوانیدش . پیربال از ناخودآگاه زبان کردی ، اروپا را بیرون می کشد و تنهایی سیال متن و نویسنده و راوی ها را آشکاره می کند . به مه ریوان هه له بچه یی   که رنج ترجمه ی کار را با لذت خواننده توامان کرده است خوشامد می گویم . کاش کتابی چنین خواندنی با وسواس بیشتر ویراستاری می شد .  شاید بعدا بیشتر درباره  ی رخداد های زبانی قصه های پیربال  بنویسم. فعلا شب به خیر .

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢


هزار توی ابر متن ها ؛ پايان کتاب



«نوشتن در فضاي وب ، اين پديده مقدس ، مرا ياد اسطوره هاي باستاني مي اندازد. ياد عصر نانوشته ها.»

اين جملات را در گفت وگويي يافتم با ميكاييل جويس. او معروف است به نويسنده ابرمتن
[hyper text]، متن هايي كه به واسطه فناوري نوشتن و خواندن امكان پذير شده اند.

در واقع از آن زمان كه صفحه سيال رايانه ها به كار افتاد و امكان ارجاع و پيوند كلمات ، تصاوير و صداها پديد آمد ، نوعي از نوشتن شكل گرفت كه از حالت يك بعدي صفحه كاغذي فراتر رفت و فضايي چند بعدي خلق شد مبتني برلينك و ارجاع. رايانه، خواهي نخواهي سنت تاريخي نوشتن و به تبع آن خواندن را به چالش كشيده است . جهان خطي پاپيروس و گوتنبرگ پوست انداخته و فيزيك زبان در مركز توجه قرار گرفته است . در اين فضاي يكسر متفاوت ، قدرت انتقال پذيري زبان نامحدود است و متغير، اتفاقي كه مري كريگر آن را«ميل به نشانه طبيعي» ناميده است. با اين حال اين جا ديگر ، نشانه ، نشانه نيست چنان كه متن هم متن نيست و صرفاً با رويداد هايي تو در تو و البته اختياري رو به رو هستيم . نوشتن مجازي همان قدر به واقعيت نزديك است كه پول مجازي و مبادله اقتصادي معطوف به آن . رويكرد بازي گرانه نوشتن مجازي را به برداشت هاي انتزاعي و ذهنيت پردازانه فرو نكاهيم كه مسئله چيز ديگري است .
{ ادامه در روزنامه شرق }

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢


کتيبه خوان ويرانی

 

رمان کتيبه خوان ويرانی که پيش از اين باغ تلخ و نام ديگر بود و نام های ديگر بود ، تا آخر امسال منتشر می شود . اين رمان را پيشاپيش برای استقرار در فضای وب نوشته بودم . يعنی ساختار آن به گونه ای است که دقيقا بايد در اين فضا منتشر شود . چند ماهی مردد بودم که قبل از انتشار به صورت کتاب آن را در وب انتشار دهم يا نه ،تا اينکه  امروز وسوسه وب شدنش به سراغم آمد و عجالتا قطعاتی از آن را در ويرانی  فضا سازی کردم .  اين را هم بگويم که از نظر من رمان اينترنتی يا hyper text     الزاما بايد اخصاصات اين فضا را با خود داشته باشد .

در اين باب مقاله ای مفصل نوشته ام که به زودی منتشر خواهد شد .

------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

 

 

 اين هم پنج مرحله از ۳۲ مرحله کتيبه خوان ويرانی :

 

      

    

      مرحله سوم

 

 

     مرحله پنجم

 

 ----------------------

 

هی بم زيبا   هی  پدرو پارامو

 

  

 

 

شب بود که رسيديم به بم .

الف گفت: خانه های خشت و گلی را تا به حال ديده ای ؟

گفتم من در يکی از همين خانه ها به دنيا آمده ام .

عادتش بود که سر حرف را بگيرد و ازل و ابد آن را بکاود .

شب را دربم مانديم و هفت دور ارگ چرخيديم .

پدرو پارامو را با خودش آورده بود .

«فکر کرد : شب دیگه ای در کار نيست .

چون از شب ها می ترسيد .از اشباحی که در تاريکی دوره اش کرده بودند .»

------------

از وقتی خبر بد را از راديو

 همين راديو که انگار ماموريت دارد فقط خبر بد را به سمع و نظر مخاطبان خود بر ساند

شنيدم همه اش دارم به اين مقوله فکر می کنم که چرا آن شب پدرو پارامو خوانديم .

 به راستی چرا ؟ 

چند روز پپش کتيبه خوان ويرانی را اين جا نوشتم و حالا ويرانی بم را

ويرانی از پس ويرانی

تاريکی از پس تاريکی .

----------------------------------

 

يکشنبه ۷ دی ١٣٨٢ – ٢٨ دسامبر ٢٠٠٣
بيش از ۴۸ ساعت ازفاجعه زلزله شهر بم که به نابودی اين شهر و دها ت وبخش های اطراف آن انجاميد می گذرد. چشمان اشکبار و ماتم زده  من از زمان دريافت خبر بر صفحه تلويزيون دوخته وگوشی تلفن مثل گوشواره ای بر گوشم آويزان است. در مقابل ديدگانم نابودی  زادگاهم ، خاطرات کودکی و نوجوانيم، اقوام و فاميلم و دوستانم را می بينم و تا اين لحظه خبر مرگ ۲۰ تن ازاقوام دور و نزديک را دريافت کرده ام.{ ادامه}

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢


بيست و سوم آذرماه

 

 

 روزی که پناهگاه پارک شيرين بمباران شد و به چشم خودم صدها  جنازه ديدم  همه خونين و مالين ، تصوير امروز صدام حسين را هم ديدم ، درست به همين شکل بود با ريش و پشم نمايشی و نگاه اينک آخرالزمان.

 الف گفت : می بينی ... خود خودشه مگه نه ؟

سال 66 بود و همين وحشت که در چهره ی مضحک سردار قادسيه است در رگ و خون همه ی آن ها بود که نمی دانستند با جنازه های بر زمين مانده چه کنند. شايد هم می دانستند که اين يک  بازی واقعاکثيف است، از هفت کثيف هم کثيف تر .

حالا الف نيست آن روز بود و روز ديگر نه ، فقط شنيدم تير باران شده و در بی کجايي روزگار ، حتی جنازه اش را هم

بر نگردانده اند .نمی دانم اگرهمين حالا از درون اين نوشته سر در آورد و بگويد :خود خودشه، مگه نه؟

چه تاويلی در آستين خواهم داشت . حتما دوباره می خندد، مثل آن روز که فقط خنديد و اتفاقا بيست و سوم آذرماه بود .   

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢


لذت تانترا

 

                                         

 

The Sacred Lingam of Shiva

 The Sacred Lingam of Shiva

 

 

لذت تانترا فقط در تجربه  نهفته است . اين جمله را در متنی يافتم از قرن ها پيش . اوشو نامی گفته که نقاش بوده و معروف است به نقاش لذت های  تانترا .

Candamaharosana-tantra

 

خيرگی در هستی نقطه ای که حالا هست و زمان ديگرنيست . هاله ی آبی نقطه را يافتن و سکوت . در تانترا که منبع قدرت و دانش است زندگی و متافيزيک دوشادوش هم اند . در اين باره حرف زيادی برای گفتن ندارم . اصلا حرفی ندارم .

 شنيدن پيانو  - تانترا  . استعاره ی سرخوشی :

 

 

Click Here To Listen To A Free Audio Sample                                                                

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢


ابله : به هستی آوردن شيطان

 

چهار شبانه روز ابله خوانی  و بيش از 30 صفحه يادداشت از «مسايل بوطيقای داستايوفسکی »نوشته ميخاييل باختين  تا «قطعه قطعه شدن اورفه» به روايت

ايحاب حسن  . اين است حکايت من در آن چهار شبانه روز  . هر شب يا هر چند شب بخشی از اين مقال را به دونادون می آورم  وبعد می رود برای چاپ در نشريه ای .

 

 -----------------------------

 

فيودور داستايوفسکی در 4 دسامبر 1968 طی نامه ای به دوستش  مايکوف می نويسد : سرنوشت رمان را به سمت شيطان بر گرداندم ... ابله درست  از جايي شروع می شود که ساختار رمان می طلبد ، شاهزاده ميشکين و راگاژين در قطار ورشو – سنت پترزبورگ به گونه ای تصادفی در مکالمه باهم قرار می گيرند { بعد ها ايحاب حسن در کتاب

« قطعه قطعه شدن اورفه »  عنصر تصادف را به جای طرح می نشاند } گفت وگوی تصادفی آن دو هم به شدت واقعی است و هم طنز آميز .

 

- شاهزاده ميشکين ؟ متاسفم که اين اسم را نمی شناسم .هيچ وقت به گوشم نخورده است . البته اين اسم را شنيده ام .يک اسم تاريخی است و در تاريخ کارامازين آمده است . اما هرگز چيزی دربارة شخصی به اين نام نشنيده ام ، اين روزها کسی دربارة ميشکين ها حرف نمی زند و حتی اسم شان هم محو شده است .

- درست است جز من هيچ کدامشان باقی نمانده اند . يقين دارم که من آخرين فردشان هستم .

 

 ابله رمانی است که در يک طرفش ژنرال های مغرور و در عين حال عقل باختة روسی { يانه چين و ايوالگين}  و مجانين { شاهزاده ميشکين ، ايپاليت و...} ايستاده اند و در طرف ديگرش ، زن های عاشق و سودايي { آگلايا و ناستازيا  } . شخصيت هاي ديگر يا نقش مکمل و ايجابی دارند { ليزاوتا ، نينا ،  و... } يا اينکه صرفا حامل بخشی از روايت رمان و رمزگان کنشی آن هستند { لبه دف ، راگاژين ، کليا و...} .   جنبة روايي رمان بر محوريت واقعيت  عينی و جهان ذهنی شخصيت ها شکل می گيرد با اين حال ساختار آن به گونه ای است که  ضمن  درونی سازی اين جنبه ها ، به فرايندی چند سويه منجر می شود . رمز و راز رمان در  اين چند سويه گی است . درست است که کنش و واکنش شخصيت ها و فضا سازی های  مستند و مجازی رمان ، معطوف به نظر گاه کلاسيک رمان نويسی است چنان که خواننده در جريان آغاز و پايان رمان قرار می گيرد و زندگی و فرو پاشی شخصيت ها را در می يابد اما

 ابله  گسست هايي دارد که آن را به نوعی ديگر از «نوشتار رماني» تبديل می کند و بحث من بر سر همين فرايند است ...

 

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢


ابله خوانی

 

                      

 

 

ژانويه سال 1868 است سالي که نوشتن ابله ادامه دارد و داستايوفسکي به قول خودش با تمام توان به سوي اين رمان پرتاب شده است .

در نامه اي به دوستش مايکوف مي نويسد :

در چهارم دسامبر { 1867} تکه اي از شيطان را جا به جا کردم .

 

اين جا به جايي احتمالا جابه جايي رمان و قصه در عصر مدرنيسم است و پرتاب کردن آن به سمت چند صدايي و تکثير زبان . وقتي تکه اي از شيطان جا به جا می شود سويه ديگر هستي به  نوشته  بر می گردد که لابد زيبايي شناسي خودش را هم به جهان روايت و نوشتار مي آورد .

خواندن دوباره ي ابله ، فرصتي پيش آورد که به نخستين روزها و سال هاي پيدايش رمان مدرن برگردم . از اين بر گشتن ، خوشحالم و شنبه ي آينده  { هشتم آذرماه }دردانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران { ساعت ۱۴-۱۲} خواهم گفت که چرا خوشحالم .

---------------------------------------- 

                                  

 وقتی محمد آزرم گفت يک شعر  مشترک بنويسيم و نوشتيم فرناندو پسوا لای کتاب بود با همين عکس که می بينيد . سطر به سطر جلو رفتيم و اين شد که می خوانيد .

 

خنده‌هاي اين‌ها را هم بنويس !

----------
دوباره حالا هم 1935 است و پسوا را نمي‌شود ديد
خودش تركيب ديگري‌ست ولي 3519 تكه‌اش ممكن نيست
يا هست و مي‌شود ديد استفاده مي‌كنم از دودسيگار و نامي كه حاضرآماده نيست
5913 بار تكانش مي‌دهم تا ازبكي  نه فنيقی  غايب شود از يادش
اين عدد مثل كلمه‌ي عبور روي ميز نشسته مي‌زنيم توي رگ       پسوا فقط 1953 نيست
جلبم مي‌كند به بطري‌هايي ازهرچقدر براي قضاوت كه ماده ندارد
حكم جلب؟خشك است هزارويك نام او كبريت مي‌كشم از روي اين
9315 كلمه از رگ‌هام پرت مي‌شود به نام‌هاي تكه‌تكه ناممكن
از هر كجايش كه برداريم يك دار اضافه از خود شاعر كم مي‌آيد          خودكشي در 1935
كبريت‌ها را خشك مي‌كند حكما از دودهايي كه داريم
استفاده نمي‌كنيم مثل عدد از هرچقدر
آه فرناندوي بزرگ!    فلباس فنيقي روي رود جهنم چه مي‌كند؟
از آه بدش مي‌آمد علي‌الخصوص از همين آه كه چهل روز با مرگش بود
يك روز هم همين‌طور خداحافظي كرد و از فنجان قهوه پايين رفت
بدون قاف بدون واو با 5391 سيگار

                                                   سوم آبان ماه ۱۳۸۲

                                                    کافه رو در رو

 

 

  

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢


کيسلوفسکی هنوز می بيند

 

آبی . قرمر . سفيد . ديدن اين سه گانه را فراموش نکنيد . اگر هم ديده ايد لااقل دو کلمه بنويسيد که چگونه ديده ايد. وقتی در وب به دنبال کيسلوفسکی می گشتم ديدم يکی نوشته است :

جولی دپلی که نقش دومينيک را بازی می کند يک گربة ديوانه است آن قدر ديوانه که کيشلوفسکی می گويد او در واقع نقش ديوانگی اش را بازی کرده است .

شايد ترکيب معاشقه و پنهانگری لايه به لايه ی فيلم سفید همان باشد که شخصا و جمعا در پی آن هستيم . ناتوانی  آغاز کار بهانه ای است برای شور مندی کارول و مستقر شدنش در موقعيت غياب و بازی . وقتی واقعيت در بدترين شکل  ، کابوس زندگی کارول می شود چاره ای جز پناه بردن به بازی، باقی نمی ماند. کارول همه ی مدارک رسمی و ثبت احوالی اش را به دست خودش نابود می کند تا اعتبار و هويتی تازه دست و پا کند . سفيد چنان که گفته اند يک کمدی سياه است که احتمالا شامل حال  هر کسی می شود .

نظر شما چيست ؟

  

Screenshot from Three Colors Trilogy, The (Blue, White, Red)



Personnel (Personel), 1975
The Scar (Blizna), 1976
The Calm (Spokoj), 1976
Camera Buff (Amator), 1979
Blind Chance (Przypadek), 1981
Short Working Day (Krotki dzien pracy), 1981
No End (Bez konca), 1984
A Short Film about Killing (Krotki film o zabijaniu), 1988
A Short Film about Love (Krotki film o milosci), 1988




   
                    








  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢


بازی رنگ اگر نبود

کتاب هايي را می شود خواند و نخواند . اين روز ها درگير خواندن کتاب هايي هستم که می شود نخواند و همين طور سرخوش کتاب هايی که بايد خواند .

وقتی گفت و گوی فرانسيس بيکن را با ميشل آرمبو می خواندم به ترجمه ی قاسم روبين ، حسی داشتم که اصلا دوست نداشتم از دست برود چنان که گاه رفته ای به مثلا درکه و رنگ زمين و آسمان چنان است که تو را و نظر بازی ات را تا شب می خواهد و تاريکی محض که نمی آيد يا می آيد و رعايت نمی شود انگاری .

و ديگر کتابی که چند سالی است هماغوشم شده ، خود و حاشيه هايش : درباره ی رنگ ها ، و همين طور کتاب های آبی و قهوه ای منتشرشده به سال 1958 که  بعدا درباره اش می نويسم .

 

 

و حالا اصل موضوع :

73. مفهوم رنگ خالص وجود ندارد .

81. خاکستری درخشان وجود ندارد . آيا اين از مفهوم خاکستری بر می آيد يا از روانشناسی يا اصلا از تاريخ طبيعی خاکستری می آيد؟ آيا عجيب نيست که من هيچ کدام از اين ها را نمی دانم ؟

 

--------

 

سوال : جدا از سور رياليسم ، مکتب های ديگری هم هست که مورد پسندتان نباشد ، مثلا نقاشی انتزاعی ...

پاسخ : بله ، نقاشی انتزاعی به نظرم راه حلی است برای رسيدن به سادگی در نقاشی . عنصر بصری به خودی خود انتزاعی است ، منها نقاشی فقط به اين عنصر محدود نمی شود ، نقاشی ماحصلی است از نوعی جدال بين عنصر ماده ی کار از يکسو و مضمون و موضوع از سوی ديگر ، يا به اصطلاح يک جور کشاکش است . نقاشان انتزاع گرا به گمانم در بدو امر يکی از دو عامل را در اين رابطه ی تقابلی حذف می کنند ، يعنی ماده ی کار نهايتا قواعد و اشکال خود را تحميل می کند و اين در واقع ساده کردن کار است ... انتزاع گرايي از نظر من هيچ وقت چيزی نبوده که بشود به آن اکتفا کرد هيچ وقت هم راضيم نکرده ، نقاشی انتزاعی به عقيده ی من نزول سطح نقاشی است تا حد آذين و تزيين ، فقط .

 

خب ، حالا ببينيم نقاشی فرانسيس بيکن را و خودش را

 

 

 

                

 

                         

 

         

 

 

                   

                                                                         

                          photo Francis Bacon by John Deakin           

 

Meeting Francis Bacon

I first met Francis Bacon in the summer of 1985 in the Golden Lion public house in Soho. Growing up in Yorkshire I'd read about the Golden Lion in a sleazy Sunday tabloid. It was an establishment frequented by rent boys and there was scandal over the Queen's Guard been seen there too. I thought if I ever went to live in London it would definitely be on my hit list of places to visit. With rough trade and men in uniforms looking for sex...How could I resist. As fate would have it and a few years later, I arrived at Kings Cross station. With a make-up bag, no money and without a place to stay, I hadn't a clue what kind of future I had....I only knew I had to get out of Yorkshire. After finding employment and somewhere to live, it wasn't too long before I found myself in the Golden Lion pub. Well what a shock that was, it was nothing like I'd imagined or a place I'd ever be rushing back to in a hurry. It was so rough and seedy it could have been 1885.

Francis Bacon was been honoured with a second retrospective at the Tate Gallery. I was a regular at the Tate but not familiar with Bacon's work. I was usually in the Pre-Raphaelite room with headphones on listening to classical music. I'd heard about the Bacon exhibition and read about this controversial painter and his disturbing images. So after looking at a few paintings reproduced in various magazines and books I decided to go and have a look for myself. I really wasn't prepared for what I was about to see.

I was awestruck, mesmerized and totally seduced. It was hypnotically beautiful...I was speechless. When I walked into the exhibition the first painting I saw was....Three Studies for Figures at the Base of a Crucifixion. It was much smaller then I expected but intensely powerful and effectually mind-blowing. It was a profound experience and the shock to my nervous system was positively electric. When I left the Tate I was floating... Later I spoke with my friend Eddie Gray. I was amazed when he told me he knew Francis and that they were good friends. I asked Eddie if he could introduce me. There are few people I would want to meet but I had to meet Francis Bacon. So one afternoon Eddie took me off to find him, we went into Soho and to places where we might have found Francis having a drink. I was hoping to meet him in the Colony Room but where was he..... The Golden Lion! Well again I was unprepared, for the second time in my life, I was lost for words. I shook his hand and said hello and not too long after I shook his hand again and said goodbye. Francis had the most incredible aura around him, I found his presence both masculine and feminine and very seductive. The 28th April 1992 was the day I heard of Francis Bacon's death. It's a day I'll never forget....a day I would have been celebrating my birthday. I'm not easily impressed and believe communication to be the essence of human existence.....I have a love-hate relationship with life and people and before Francis Bacon I was fascinated with the life of Greta Garbo. Here is my tribute to them both. The Enigma and The Genius.

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢


درکه : نيچه و قهوه ای سوخته

 

آبان ماه درکه و پختگی رنگ ها را چه کسی به ياد می آورد ؟ گاهی باران هم می آيد . در چشم بر هم زدنی ، همه جا خيس می شود { باتای : هيچ ارتباطی بدون خيسی  امکان پذير نيست } داشتم می گفتم ... آبان ماه درکه برای من تجربه ی ناممکن ها بوده ،  هم در صورت و هم در معنی { بگذار اندکی عرفانی شويم} که لاجرم شق سومی  هم دارد : خلا .

در اين خلا سرشار بالا می رفتم و زمان بر می گشت به سمت هايدگر ، به جانب پل کله : اين جا هفت حوض است ... برويم بالاتر .

-  تو هم که فقط ذکر گذشته می کنی .

 گذشته ، فقط آغوش و لبخنده ای که سحر مار بود ، نيست . ديوار  بر افراشته ی اوين هم هست . هول و هراس آن ها که در انفرادی شب را به روز می رسانند هم هست . {  نيچه :آنکه ژرف در معنای جهان می نگرد می داند که در سطحی بودن چه حکمتی نهفته است } چرا تلفن ات اين همه اشغال می زند ؟ چرا قهوه ای های  درکه اين همه به زرد می زنند ؟

تک گويی . تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی تک گويی.

- ببين! وبلاگ اصلا جای خوبی برای ثبت نوستالژی نيست .

- تا همين جا را  پابليش کن ... شنيدن دارد   جورج هريسون

 

                                

                                 Photo

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢


 

 

 

متن دست نويس جن نامه بود و يادداشتی که در حاشيه ی آن نوشته بودم { اين همه خط زدن ها و دايره به دور کلمه و جمله کشيدن ها ...}

 ديروز بود . امروز که دونادون را ديدم فقط خواندم جن نامه . در صفحه ی پيام ها هم نوشته شده بود  من دارم جن نامه را می خوانم . اين حضور و غياب کار چيست و کيست؟ جن يا پرشين بلاگ؟

به هر حال آن يادداشت نمی دانم کجا رفت و چرا رفت . هر کاری کردم نشد که باز بنويسمش . شايد مقدر همين بود .

 

 

 

                                    Happy New Year!

      

 

                                   بازگشت مردگان بالای جرثقيل

رضا براهني

تاريخ ايران ورق تازه اي خورد. تا حال چنين ورقي نخورده بود. با يك رأي زني بر تارك اين تاریخ ايستاد. آن فشاري كه اين همه قرن بر زن ايراني، بويژه در اين قريب به ربع قرن اخير وارد آمده بود ـ با آن همه وهن و تحقير مذكر، با آن نيمه آدم شمردنها و پشت ديوار و پرده نگه داشتنها، و زبون و ضعيفه شمردنها وگريستنهاي طولاني در سرسراهاي دادگستري، و با آن همه پوزخند و پوزبند زدنها ـ در يك لحظه ي درخشان برداشته شد تا چهره ي زن اين بار تلألو واقعي خود را به رؤيت جهان بسپارد. ناگهان جهان عيد تازه اي پيدا كرد. در جايي بايد آن همه ستم بر زن ايراني پاسخي درخور ميگرفت كه به رغم شكوه و نرماي بي پايانش، به راستي دندانشكن نيز بود. اين يك جايزه ي نوبل ساده نبود. كدام جايزه نوبلي اين همه شادي و سرور در جهانيان پديدار كرده است؟ انگار به جادويي ايدز و سرطان با هم مداوا شده اند. انگار دختران بيگناهي كه به ثمنِ بخس به فروش رفته بودند، انگار دوشيزگاني كه به جرم داشتن يك ورق پاره سياسي بايد پيش از اعدام به تسخير جنسي جلاد نيز تن در ميدادند، انگار زناني كه مدام به رغم هزار توسري به تمكين دعوت ميشدند، انگار كودكاني كه در يكي از ثروتمندترين كشورها، به سوي تكدي و فحشا و خودفروشي رانده شده بودند، همگي از زندانها، بازداشتگاهها، و بالاي دارها، و از زير تل سنگسارها، به سوي زندگي و تنفس رها و آزاد برگشتند؛ انگار زخم هاي تن و روان زهرا كاظمي و زهرا كاظميهاي ديگر التيام يافت و همه بلند شدند، در يك قيام درخشان، و در اين قله رفيع صف بستند؛ انگار بخت واقعي اين بار درِ زندان زن ايراني را زد، و آن هم به دست خود زن ايراني، به دست زني فروتن؛ با چهره اي دلنشين، شاد و شادي بخش؛ و مدام در حال پيكار؛ پيكاري كه در آن كوچكترين شائبه ي به رخ كشيدن و تظاهر نبود؛ به دست شيرين عبادي. چنان وجدآور است كه آدم ميخواهد به همه تبريك بگويد، هم به دوست، هم به دشمن. انگار مردگانِ بالاي جرثقيل، دوباره به سوي زندگي و زمين بازگشتند. عطش وهن و تحقير را چشمهاي زلال و خنك فرو نشاند. انگار محمد مختاري و محمدجعفر پوينده دوباره به جمع مشورتي كانون نويسندگان برگشتند؛ و همه دوباره به جلسه آمدند تا بر سر كلمات متن 134 در منزل شيرين عبادي، منزل سيمين بهبهاني، منزل هوشنگ گلشيري، منزل غفار حسيني و آن منازل ديگر چك و چانه بزنند. انگار همه باز متن مينويسيم، و از آن ظلمت دوباره نقبي به سوي نور ميزنيم. آري به مردگان و به زندگان تبريك بگوييم.
در اين دوي ماراتوني كه ايراني از هر نژاد و قوم و قبيله و زبان و جنسيت و سن و خرد و كلان به سوي آزادي در پيش گرفته است، دوي ماراتوني كه در آن هزاران و هزاران كشته و مرده و زخمي بر جاي مانده اند و هنوز هم غيرت جوانه ها و جوانها و زنها و مردها آن را به پيش ميراند، ناگهان يك لحظه بسيار بزرگ براي همگان پيش آمده است. جايزه نوبل صلح به زني داده شده است كه پيوسته خود را دونده اين دوي ماراتون ديده است. به او فقط تبريك نگوييم. او را بر شانه هفتاد ميليون ايراني بنشانيم و دوباره راه بيفتيم.

تورنتو ـ 19 مهر 82

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢


ننوشتن

ننوشتن. چند وقتی است که  فقط دارم به ننوشتن فکر می کنم .

این را سامويل بکت گفته است . همان که نوشتن را می نوشت و ننوشتن را         هم . جایی دیگر { یادم نیست کجا } از کلمات هم که "فقط نوشتن را يادآوری می کنند " ابراز تنفر کرده است .

حالا وقتی این همه روزنامه و رسانه ی نوشتاری را می بینم واقعا از هر چه نوشتن است حالم به هم می خورد { می دانم این جمله ی کشکی سخت  به کلیشه می زند  }

در چنین وضعیتی که کلمات ، مستعمره ی رسانه ها شده اند آیا مجالی برای عشق بازی با زبان باقی مانده است ؟ شاید وبلاگ نویسی { hypertext} پاسخی است به همین بازنمایی های مضحک رسانه ای .

 

-----------------

 

 

 مقاله ای خواندم از مری کریگر که مشخصا در باب نوشتن مجازی و حالت پذیری های این نوع نوشتار است . او نوشتن ، اندیشیدن و آفرینش مجازی را به مثابه ی میل به نشانه ی طبیعی می داند که در این میان الزاما باید به نوعی سکوت برسیم ، سکوت خلاقانه ی نشانه ها .

 

--------------

 

درسایت www.dreamgate.com نوشته ای دیدم با عنوان اینترنت همچون مجله ی رویا . بد نیست اگر وقت شد سری به آن جا بزنید . من که تا به حال نمی دانستم می شود خواب و رویا را هم برای دیگران ایمیل کرد . به هر حال تجربه ای است معطوف به لذت .

 

                         

شيرين عبادی نوبل آور صلح شد . دراين سرزمين به شدت نيازمند زنانگی و حقوق بشر حضور او شادی بخش است و اميدوار کننده. 
 

        ------------------------------------------------------------------------

           مطلبی درباره ی ژرژ باتای که نوشته بودم در شرق

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٢


 

 

                             Nusrat Fateh Ali Khan Tribute                                                      

                                     

 

 

                                                       

                                                    

 

 اردوان روشندل در کتاب مرده ها را همراهی نمی کنم  می گويد:  مارکس به نقل از مزامير داوود گفته است : اگر می خواهيد صدای مرا بشنويد همين امروز بشنويد .

                             -------------------------

As you might have read in the news or seen on CNN at the time, mid-August of 1997 was the occasion of a very rough week for me. Nusrat Fateh Ali Khan, my favorite musician in any genre, and the person with whom I most wanted to study music, took ill in London on Monday, August 11, 1997, while on the way to Los Angeles from Lahore, Pakistan to receive a kidney transplant. While still at Cromwell Hospital in London, Nusrat died of sudden cardiac arrest on Saturday, August 16, just before noon, Greenwich Mean Time. I first read the news in both the Seattle Times and the New York Times the following morning; by that time, his body had already been returned to Pakistan, where thousands of distraught people attended his funeral and burial procession

...

                

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢


روز ملی مرهوممقفور

 

فرهنگ گشوده، تعبيری است از فيليپ سولر درباره ی مجموعه نوشته های ژرژ باتای . سولر، نوشته های باتای را - که به سويه ی غير متافيزيکی هستی می پردازد و نشانه های اين نوع نوشتار را بر ملا می کند - نشانه ای به آن نوع فرهنگ می داند که ثبات و سنگ وارگی فلسفه و زيست جهان مبتنی بر متافيزيک را بر نمی تابد . اما این گشودگی فرهنگی چگونه امکان پذير می شود و نسبت آن با جهان مدرن و مابعد آن چيست ؟

 

 

 

 

 

... ادامه ی اين مقاله را در هفته نامه ی نيما بخوانید .

 

--------------

27 شهريور ماه ، به عنوان روز ملی شعر نامگذاری شده است، روز مرحوم مغفور شهريار که معلوم نيست در کجای ادبيات معاصر فارسی جای و جايگاهی دارد.

 اگر حکومتی بودن مصداق شعريت است و ادبيت ،که انصافا  روز ملی شعر هم به شهريار و شهرياران  وابسته می شود و حق "حکومتی " آن هاست .

صدا و سيمای رسمی هم طبق معمول فرصت را غنيمت می شمارد و با پخش غير مستقیم شعر خوانی و نطق پيش از موت شهريار اين روز را به "ياد" می آورد . اين نوع ياد آوری ها که غالبا از طريق صدای حاضر و تصوير غايب گوينده تلویزيون انجام می شود چنان کليشه و نخ نما شده که هر بيننده ی از دنيا بی خبر هم اصطلاحا "دو هزاری اش" می افتد . نمی گويم اگر قرار است روز ملی شعر در ميان باشد بلافاصله نام  فردوسی وحافظ ونيمایوشيج و...مطرح می شود . لابد بايد آن نماييده ی محترم به ظاهر دوم خردادی که شهريار را پيشنهاد کرده است ، "رای مردم" را هم در نظر داشته باشد و لااقل در اين مورد بخصوص و غير پارلمانی ؛گزک به دست جناح راست ادبی ندهد . اما چنين گزينشی که منتهی اليه راست نمايی ادبی را نشان می دهد به خودی خود نشانگر فاصله ی ذهنی و زبانی مردم و نماينده شان است ، مقوله ای که در ديسکورس بخش وامانده ی دوم خرداد اصلا دور از نظر نبوده است .

پيشاپیش می دانستم که نبايد در اين باب چيزی بنویسم ، که اساسا از نام اين جماعت حذر دارم ولی برنامه ی ذخيره سازی شده ی  شبکه ی اول آن قدر عصبيت زا بود که ...

 

-----------

 

 

  

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢


 

 

 

خبر ها داغ اند و داغدار می کنند گاهی .از آن سی و چهار نفر  که در آن جاده ی ناکجا آبادی زنده زنده داخل اتوبوس سوختند یکی گيتار می زد و ديگری که دوستش داشت دف. شنيده بودم صدای شان را و ديده بودم که به راستی عاشق هم اند . آن هم چه عشقی : تو تو چون روشنی از ديده ی ما رفتی ...  فرانسوا تروفو در حاشيه ی فیلم سر گذشت آدله هوگو گفته بود : می خواستم زندگی او را نسبت بدهم به احوال شرقی عشق و  رمانتيسيسمی که هوگو بنيان گذاشته است .

سوختند . به همین سادگی سوختند .انگار صفحه ی حوادث روزنامه ها هر چه پربار تر خواندنی تر !

-------

 

يک خبر ديگر که نبايد باشد اما هست و می دانيم هست و خبر های ديگر و حادثه های ديگر که از صدر تا ذيل خبرند و داغ اند و نخواندنی و اتاقی هست که دود است ودود است و دود ونفس می زنی و می گويند دود...

کد خبر: 38024

                                                                     

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢


تاريکی اينجا و آنجا

 

در پی باد دويدن . نه . از متن های دوراسی به هزار توی زندگی در این کلان شهر رسيدن . در فرهنگسرای اقوام که جنوب شهری است و قبلا برهوت بوده و درختستان ، از مارگریت دوراس و رمان نو گفتن همان و درد همان . روز دوشنبه بود و گرمای خيابان های آن نواحی که حودش گفت : چهل سال قبل همین گرما بود و فقر هم ، اما حالا فقط غم است  و وانموده ؟

 

صفحه ی پيام ها فقط  احوال پرسی است که البته بد نیست احوالی هم بپرسیم . اما فکر می کنم که اين صفحه به رغم اعلام حضور مخاطبان ، گاهی آدم را به دست انداز می اندازد که این فرایند را مناسب حال خود و تو نمی دانم . آن نوشتنی که می طلبم و خواندنی که آرزومندم ... می دانی ؟ انگار مجالی نمانده است .

 

دارم رمانی از جان بارت می خوانم . تمام که شد می نویسم از آن و باقی بقای دوست .

----------------------

 

 

پيام‌هاى زير براى يادداشت قبلی که غفلتا حذف شد ارسال شده‌ بود :

نويسنده: neda

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 11:56

مگر اقای مدير جای ديگری هم می رود ؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.anardoone.persianblog.ir

 

نويسنده: فوكو را فراموش كن

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 9:54

سلام فرهاد از دارد روش واين روايت زيبايت که بگذرم می رسم به کتابت که منتظر چاپش هستم.راستی چرا نوشته ای قصه ونه داستان يا........منتظرم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  eli-r.persianblog.ir

نويسنده: Arian

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 2:53

سلام ؛ من اولين باره که به وبلاگت ميام. و خوشحالم که اينطوری فکر ميکنی. سری هم به ما بزن. خوشحال ميشم.

E-mail:  pardisarian@yahoo.com

URL:  culture.persianblog.ir/

 

نويسنده: neda

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 1:26

فرهاد گوران را می شناسم . آقای مدير يادم انداختند

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.anardoone.persianblog.ir

 

نويسنده: amir arian

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 0:31

سلام و ارادت. هنوز صدايت در گوشم است که انگار در خود ده ونک بودی.شب خوبی بود.

E-mail:  amir_aryan79@yahoo.com

URL:  zedekhaterat.persianblog.ir

 

نويسنده: فرشته

دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 0:22

منتظر مرده هام.شايد هم همراهی شون کردم.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  biesm.persianblog.ir

 

نويسنده: علي

يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 15:49

مدتهاست فرهاد جان منتظر کتابت هستم. کنسرت جايت خالي بود و سفر هم خوش!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  ali-p.blogspot.com

 

نويسنده: adib-vahdani

يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 7:20

سلام...در آنجا به وقت خودت باش که در هيچ ونکی هيچ خبری نيست که بهتر خودت ندانی

E-mail:  وارد نشده است

URL:  asam.blogsky.com

 

نويسنده: سپهر

شنبه، 15 شهريور 1382، ساعت 23:32

سلام. كاش مثل تو بودم. اما ديگر دير شده. به خودمان برگرديم.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  3p.persianblog.ir

 

نويسنده: آوات

شنبه، 15 شهريور 1382، ساعت 15:25

کافی نت ندارد اما چيزهای ديگر که دارد نه؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  awathiva.persianblog.ir

 

نويسنده: فرشید فرهمندنیا

شنبه، 15 شهريور 1382، ساعت 12:28

سلام بر دونادون هوای داردروش ما را هم رها نمی کند . من و امیر را هم ببر این بار با خودت

E-mail:  وارد نشده است

URL:  FARSHIDBOOKER.PERSIANBLOG.COM

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢


وبلاگ نه کتاب و روزنامه است ونه حتی کتيبه ی حمورابی

 

 

قرار بود روزنامه ی همشهری گزارشی منتشر کند در باره ی وبلاگ نويسی . خانم جاودانی با من تماس گرفت و پرسش های مختلف و متنوعی را مطرح کرد . امروز ديدم در  ضميمه ی  همشهری   همان گزارش به روايت آقای مانی حيدری { روايتی سردرگم و مغلوط و يکجانبه } چاپ شده است . بخش هايی از پاسخ های من را هم آورده اند .

و اما متن کامل آن پرسش و پاسخ :

 

از وبلاگ برای چه منظوری استفاده می کنید ؟

 

 عاشق این فضای مجازی هستم ، فضایی که به ناگهان نوشته  را ا ز مرز های متداول نگارش

می گذراند و به آن شمایلی جهانی می بخشد.  وبلاگ نویسی پدیده ای است که آینده ی نوشتار را از آن خود کرده است . این فرایند را از هم اکنون می شود تشخیص داد . سرعت در  انتشار و ابلاغ نوشته ، تنها یکی از خصوصیت های ساختاری  فضای مجازی نوشتن است .  در واقع به نظر می رسد که دنیای گوتنبرگی نوشتار  با همه  تاریخیت و بایگانی متنوعش ، دارد ناپدید

 می شود   . در این وضعیت صرفا با یک استحاله شکلی روبه رو نیستیم ، با از میان بر داشتن  فاصله ی میان  نویسنده و مخاطب{ یا پدید آورنده و مصرف کننده} متن نیز ابعاد تازه ای به خود می گیرد. آنچه اکنون حاد متن { هایپر تکست} خوانده می شود نشانه ای است به همین  فرایند .

 

 

 

 مطالب را سانسور می کنید ؟

 

 این سوالی است که متاسفانه هنوز وجود دارد  و نشانگر نوعی تناقض تاریخی  ،  فرهنگی است از یک سو ، با فضایی روبه رو هستیم که  این گونه محدودیت ها در آن جایی ندارد . از سوی دیگر

هر کسی  با توجه به  شرایط  سیاسی جغرافیای زندگی ا ش ، ناگزیر است  طوری بنویسد که به جایی بر نخورد . شخصا به رعایت نوعی اخلاق نوشتاری پایبندم و بر این اساس می نویسم .

 

از چه زبانی استفاده می کنید ؟

 

زبان ، این جا هم همچنان خانه ی هستی است با همه ی بود و نبود و خلا و ملا هایش .  با نظر آن ها که می گویند وبلاگ نویسان دارند زبان را تخریب می کنند اصلا موافق نیستم . اتفاقا بخشی از زبان که منش خصوصی دارد پیوسته در حال تخریب  است. وقتی " باربد" هشت ساله ، در وبلاگش شرح افتاد نش در حوض خانه را می نویسد ؛ همان لحظه ای را می نویسد که نزدیک ترین لحظه به شعر است. شاید دستور زبان را نشناسد که سرانجام این را هم خواهد شناخت اما تجربه ی نگارش آن لحظه را که شاید ساعتی بعد هزاران مخاطب داشته باشد نمی توان فدای  دستور زبان و وبیا نیه های  فرهنگستان کرد . نقش مخاطب را هم نمی توان نادیده گرفت ، او خودش  می داند کدام وبلاگ را بخواند یا نخواند .

شخصا در پی  نوشتاری هستم که  اساسا در فضای وبلاگ شکل گرفته باشد نوشتاری با نشانه ها و ظرفیت های  زبانی و دیداری خاص خود .

 

چرا نویسندگان و شاعران از این فضا کمتر استفاده می کنند ؟

 

وبلاگ نویسی یک فعالیت کاملا شخصی است . درست مثل هر فعالیت شخصی دیگر . شاید هنوز ذهنیت جمعی دراین  ارتباط  شکل نگرفته اما استقبا ل روز افزون از وبلاگ نویسی نشانگر فراگیر شدن این رسانه ا ست .

 

تا جایی که می دانم راوی های مجازی اولین رمان اینترنتی است که با حضور تعداد زیادی از نویسندگان در حال نوشته شدن است ارزیابی خود شما از این رمان چیست ؟

 

آن ها که دارند رمان راوی های مجازی را به صورت   online   می نویسند در واقع دارند  نوعی از رمان نویسی را تجربه و تمرین می کنند که در زبان فارسی به آن توجه نشده  است . نوشتن  راوی های مجازی از بهمن ماه 81 آغاز شده و هنوز ادامه دارد  ، متنی با  زبان گشوده و ساختار سیال و چرخنده .  جا لب است بدا نید که این  رمان عمدتا توسط نویسندگان جوان که حضوری حاشیه ای دارند نوشته شده .

می خواهم بگویم که نام های مشهور یا از وجود  این رمان بی خبرند یا سودای کاذب نام و امضای مولف به آن ها اجازه ی چنین همنویسی هایی  را نمی دهد .

اين نوع نوشتن از يک سو واقعيت را به متن بر می گرداند و از سوی ديگر بازی بی پايان روايت ها و ساختارهارا امکان پذير می کند .  ویرایش و تدوین نهایی این رمان  با همفکری نویسندگان  آن انجام خواهد شد .

 

وبلاگ های دیگران را می خوانید؟

 

وبلاگ خوانی بخشی از وبگردی هايم است البته نه هر وبلاگی . اينترنت هم هزينه دارد هم به نوعی ايجاد حساسيت می کند . بنابرين فقط به وبلاگ هايی مراجعه می کنم که ارزش خواندن ،  نگريستن ديدن و شنيدن را داشته باشند .      به هر حال در اين فضای پايان ناپذير اگر هوش و حواس آدم جمع نباشد چشم و ذهن آسيب های جدی می بينند . زمان را هم باید در نظرداشت. گستره ی توليد  متن های اينترنتی  چنان است که عملا بايد دست به انتخاب زد.

 

ادبیاتی که دروبلاگ ها  مورد استفاده قرارمی گيرد چه قدر به زبان فارسی وفادار است ؟

 

خب . درچند کلمه نمی توان به توضيح اين مقوله پرداخت . در اين جا بامجموعه ای از زبان هاروبه روهستيم که گاه تفاوت های اساسی بایکد يگر دارند هم به لحاظ بافت موقعيتی و نظام معنايی و هم از نظر  گزينش های دستوری و واژگانی. وبلاگ ها عمدتا چند سطح مشخص را در بر می گيرند . برخی وبلاگ نويسان  صرفا دارند اطلاع رسانی می کنند ، به توليد ، اقتباس و انتقال پيام می پردازند آن ها که حرفه ای ترند حاشيه هایی هم می نويسند . اين سطح از فعاليت ویلاگی  عمدتا تابع شيوه ی مرسوم نوشتار مطبوعاتی است و الگوهای خود را از آن می گیرد .  وبلاگ نويسانی هم هستند که نوشته های به اصطلاح قلمی خود را در اين فضا منتشر می کنند . من شخصا بااين سطح های فعالیت وبلاگی ميانه ی  خوبی ندارم . در واقع در این سطوح، فقط ابزار انتقال متن تفاوت کرده اما به لحاظ ساختاری تغييری که منطبق با  زبان اينترنت باشد به وجود نيامده است . وبلاگ مورد توجه من آن وبلاگی است که اختصاصات و نظام نشانه ای  اينترنتی را به کار گيرد . يعنی وبلاگ نويس در درون اين فضا زندگی کند و بنويسد . اتفاقا وبلاگ  به دليل خصوصيت غير قرار دادی اش  می تواند بهترين مکان برای  توليد زبان باشد  . اعلام خطر پيرامون وبلاگ نويسی و آسيب رسانی آن به هیچ وجه  خاستگاه زبان شناختی ندارد .  مثلا  مطبوعات تا به حال چه خدمتی به زبان فارسی کرده اند  که وبلاگ نويسان از آن غافل مانده اند ؟

 

 آیا وبلاگ نويسی بازار نشر را تحت تاثير قرار داده است ؟

 

 پاسخ به اين پرسش نيازمند يک بررسی  تحقيقی است .  من بازار واقعی و مجازی نشر را در امتداد هم می بينم اين ها هر کدام  صورت بندی و امکانات وابسته به خود را دارند .  ترديدی وجود ندارد که اينترنت بخشی از مخاطبان کتاب را مجذوب خود کرده  . ناشران سنتی اگر نخواهند فعاليت انتشاراتی خود را به  حوزه ی اينترنت تسری دهند مطمينا آسيب خواهند ديد ، نويسندگان و هنر مندان هم همين طور . شما الان می توانيد راجع به نويسنده ای چون جيمز جويس که مجموعا هزار صفحه مطلب  درباره ی او به زبان فارسی وجود ندارد

  هزارا ن وبلاگ و سايت جست و جو کنيد . خواننده جويس بایدخيلی از دنيا بی خبر باشد که به اين منابع سرشار بی توجه بماند . در کجای موزه ی هنرهای معاصر می توان اثری از جکسون پولاک پیدا کرد ؟ همین ديروز داشتم در يک گالری مجازی می چرخيدم بيش از دويست تابلوی جکسون را آن جا دیدم . البته هرگز نمی توان  شکل ديداری و فیزیکی  کتاب يا تابلو و زیبایی خاص آن ها  را نادیده گرفت . به هر حال اين جا  فاصله و تفاوت واقعيت و مجاز هم در ميان است . يکی روی به بازنمايی دارد و ديگری غرق فضای وانمودگی است .

 

وبلاگ را به چيزی تشبيه می کنيد ؟

 

شباهت یا شبيه سازی ؟ به نظر من هيچ  شباهتی { رابطه ی مستقيم} در هستی وجود ندارد . آن شاعری که صورت معشوق را به ماه تشبیه کرده ،  هم صورت معشوق و هم ماه را تباه کرده است  .  وبلاگ  نه روزنامه  است نه کتاب و دفترچه ی یادداشت  ونه حتی  کتيبه ی حمورابی .

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢


درکه ی چرخان

 

 

نوشتن از درکه به سادگی رفتن به آن  جا نيست . اصلا تهران بدون درکه ، خيابان های عريض و طويل است

و شمال و جنوب در فاصله  با هم ؛ قبرستان ابن بابويه و برج های سر به فلک کشيده ، آن هم کدام فلک ؟

 

رضا براهنی  پنجشنبه روزی به درکه رفته و نگاه چرخان را نوشته است :

 

همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می زنم        آنجا نشسته ای

بر روی برگ ها و ، در درکه            و باد می وزد         و برف می بارد             و  من نيستم

 

  درکه را در شهرهای نامريی  کالوينو هم خوانده ام در سفرنامه ی ناصر خسرو، اینک انسان

 و کتاب عهد عتیق هم .

 

---------

 

من مسيحم و دیونیزوس

 

آخرين فرياد نيچه ، که با آن خود را  در عين حال مسيح و ديونيزوس خواند .

 { نيچه از حدود سال 1888 نامه هايی عجيب برای دوستان خود می نوشت . و اين از نخستين نشانه های جنون او بود .برای استريندبرگ کارتی نامه ای با امضای  نيچه – سزار فرستاد و در آن نوشت: شاهزادگان را برای تشکيل مجمعی در رم دعوت کرده ام ...  می خواهم قيصر جوان را تير باران کنم . }

فريادی در مرز ميان خرد و بی خردی و در جهت خلق اثر . این فرياد عين نابودی اثر است ؛ فريادی که از پس آن خلق اثر ناممکن می گردد و صدای آن اجبارا خاموش می شود .

 

{تاریخ جنون ، میشل فوکو ، ترجمه ی فاطمه ولیانی }

 --------------------------

  هفته نامه نيما دارد منتشر می شود . من نيز در اين هفته نامه قرار است کار دل کنم و نه گل.  صفحه ی وبلاگنويسی  از جمله صفحات نيما ست . و همين طور خبر های اينترنتی { فرهنگی و هنری فقط }

اگر نوشته ای و خبری از خودتان يا ديگرا ن هست که می خواهيد منتشر شود   خبرم کنيد .

 

 

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢


 

 دال و داردروش     {the signifier and darderowsh}

کتابی که دو سال و چند ماه با هر کلمه اش زندگی کرده ام نباید با نام باغ تلخ و نام ديگر منتشر شود . این نام  گذاری کار  گودرز مغروق در درياچه ی سراب نيلوفر بود ، نامی که  در خواب به من گفت و يک بار هم در  دونادون نوشتم .

اين اسم را دوست نداشتم . بسياری از دوستان هم گفتند خوب نيست .

ديروز داشتم می خواندمش . رسيدم به صفحه ی 54 و اين جمله که نيلوفر نقاش به رزوان  گغته است :

زندگی در وضعيت دال

همين شد اسم تازه ی کتاب . عجیب بود که در اين مدت نديده بودمش .

ناشر می گويد کتاب از اداره ی کتاب که بر گردد دو هفته بعد چاپ می شود . با اين اتفاقاتی که در اداره ی کتاب افتاده ظاهرا بايد دندان روی جگر گذاشت .

 

 

                                        Klee Paul - Farbtafel

                                                                                            

 

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٢


 

 

روز خبر نگار است و گوشت دم توپ

 

 ---------------

انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران، سايتی دارد که آخرين بار در مورخ۵/۷/۱۳۸۱

  به روز شده است .

 به این می گويند اطلاع رسانی به اضافه ی هر بی اطلاعی ديگر .

 راستش مانده ام که اين انجمن جز اعلاميه های مناسبتی و نشريه ای که به خواندنش نمی ارزد ، کار دیگری هم انجام می دهد یا نه  . انجمنی که ظاهرا قرار بوده به مسايل صنفی روزنامه نگاران توجه داشته باشد تا به این حد محدود شده

و عملا به حاشیه رفته است .  ساز و کار قدرت و سعی بی پایانش در محدود سازی انجمن را می شناسیم اما در این میان هزار نکته ی باریک تر از مو نهفته است . نشریه ای تعطیل می شود و صدها نفر به سادگی  از نان کلمه می افتند ، آن وقت فقط

بیانیه ای منتشر می شود و  می رود روی تلکس خبر گزاری ،این یعنی تقلیل مصیبت به چند خط نوشته و دیگر هیچ .

 

 

---------

 

 نمی دانم درسخنرانی مانی حقیقی در دانشگاه پلی تکنیک حضور داشتید یانه . قرار بود درباره ی ژیل دلوز بشنویم و ادبیات اقلیت

 یا دیگر محورهای اندیشگانی دلوز.  اماچشم تان روز بد نبیند . مانی حقیقی در هیات متفکری که مخاطبان خود را یکسر بری از هر گونه  شناخت دلوزی می داند رفت پشت تریبون . با این پیش فرض که در سالن نشستگان ، هیچ نمی دانند

رفت سراغ دکارت و موم حواس ششگانه ی او . رفت سراغ کانت و احکام

 دوازده گانه ی  زیبایی شناسی او . رفت سراغ نیچه ونقد او

 از دو سویگی نیک وبد . رفت .

هر چه بود لحن خطابی گزینشگر سر گشتگی نشانه ها بود .

  دوستی که با موی سفید آمده بود به شنیدن فلسفه ی دلوز ، گفت  : برویم .

از سالن که بیرون آمدیم آقای حقیقی با پیراهن سیاهش همچنان داشت  می گفت و فرافکنی و فرافکنی.

----------------

 

          

 

 

 

 

 

 يک خبر

-------

               

چراغ هفته نامه ی" نيما " شهريور ماه روشن می شود

 

هفته نامه فرهنگی ،  هنری و اجتماعی" نيما " از نيمه دوم شهريور ماه منتشر

 می شود .

 

بهزاد زرين پور صاحب امتياز ، مدير مسوول  و سر دبير اين هفته نامه  در نظر دارد با همکاری گروهی از روزنامه نگاران حرفه ای  که نسل های مختلف را در بر می گيرد ، نشريه ای  ادبی ، هنری و متفاوت را به دست مخاطبان هنر و ادبيات امروز ايران و جهان برساند .

  زرين پور می گويد : فضای ادبی و هنری کشور نيازمند رسانه  هايی ا ست که ضمن  برخورداری از استقلال  وجودی و رعايت جوانب حرفه ای ، لايه های گوناگون و پيچيده ی فعاليت فرهنگی را پوشش دهند و امکان گفت و گوی  خلاق نویسندگان ، شاعران و هنر مندان به ویژه نسل جوا ن  را پديد آورند .

 زرين پور که جايزه ی شعر گردون و بيش ازده سال روزنامه نگاری را در کارنامه ی خود دارد با اشاره به  موقعيت  جهانی ادبيات و هنر ایرا ن می گويد :    ما

می خواهيم   با ا نتشار گسترده ی ديدگاه های صاحب نظران و اهل هنر و ادبیات  و نیز اطلاع رسانی دقيق و معطوف به جريان های فرهنگی روز  ، رابطه ای دو سويه و خلاق را با خوانندگان و علاقه مندا ن آثار ادبی و هنری شکل دهيم و مطمين هستيم با طرح  تازه ای که در دست اجرا داريم اين فرايند تحقق پيدا خواهد کرد .

 

 این هفته نامه شامل بخش هایی همچون شعر و داستان ، نظریه ی ادبی ، موسیقی ، سینما ، نقاشی و هنر های تجسمی ، دنیای وبلاگ نویسی و اینتر نت  و  گزارش فرهنگی و اجتماعی  است که   در قطع روزنامه ای  وبه صورت رنگی چاپ و منتشر خواهد شد .

      

 

  
نویسنده : فرهاد گوران ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢